تبليغاتX
تا ماه راهی نیست

 

گوشه گوشه ی دشت

بوی غربت داشت

که

 سایه ای

در کنار خیمه ای سوخته

به نماز نشسته ی مادر

اقتدا کرد

نوشته شده توسط مسافر آسمان  در ساعت 0:30 | لینک  | 

 

 

 

لب ‌تشنه‌ي لبخند توام يا مولا

من حُرّم و در بند توام يا مولا

بي‌خويشم و از راه دراز آمده‌ام

سر مست ز پيوند توام يا مولا

---------------------

مي‌افتم و باز دستگيرم شده‌اي

فرمانده‌ام و تو خود اميرم شده‌اي

نام تو و مادرت نجاتم بخشيد

تو بارش مهر در كويرم شده‌اي

نوشته شده توسط مسافر آسمان  در ساعت 21:50 | لینک  | 

 

 

       برای کربلای غزه و شهدای مظلومش :

 

وا کنید این زخمهای سینه را

بشکنید این بار هم آیینه را

ما ز نسل آسمان هفتمیم

در میان زخمهای خود گمیم

در عطش چون لاله می روییم ما

خسته راه عشق می پو ییم ما

ما ز امواج بلا عریان تریم

ما ز خشم رودها پنهان تریم

بارها تیغ خیانت خورده ایم

روی دوش خود برادر برده ایم

بارها با مرگ همبستر شدیم

پا به پای عاشقان پرپر شدیم

اینک اما صبح غمگینیم ما

شاهد زخم فلسطینیم ما

ای فلسطین مردهایت زنده اند

گرچه از اندو ه و غم آکنده اند

ای فلسطین نام تو در یادهاست

نام تو پژواک این فریادهاست

ای فلسطین شاد و خرم می شوی

باز هم کانون عالم می شوی

کاشکی این شعله پایان می گرفت

بر تب این درد باران می گرفت

کاش می آمد سوار سبز پوش

آن امام جمعه / یار گلفروش

او که می آید بهاران می شود

هر شبت آیینه باران می شود

 

نوشته شده توسط مسافر آسمان  در ساعت 21:55 | لینک  | 

 

 

 

 سایبان خواهر

مهربانی ات را

از خواهر

دریغ نکردی

که سالها

سایبان او بودی .

در آن سفر آتشگون

که شعله ی غربتت

جان او را می سوزاند

باز هم

تو

سایبانش بودی

اما این بار

از فراز نیزه ای که هرلحظه

خونی بر دشت هدیه می کرد

تا

شان نزول آیه های تنهایی ات باشد .

نوشته شده توسط مسافر آسمان  در ساعت 1:4 | لینک  | 

دوست عزیزم ، چگونه از تو خداحافظی کنم؟

چگونه وقتی قلبم شده ای و روحم را تسخیر کرده ای؟

چگونه وقتی کسی را مهربانتر از تو نمی شناسم و چیزی را گرامی تر از تو نمی دانم ؟

چگونه می شود از قلب خود خداحافظی کرد و روح خویش را  وداع گفت ؟

مشتاقت بودم که آمدی و دیوانه ات شدم که بر سفره ام نشستی واینک  چه سخت است  که می خواهی مرا تنها بگذاری و بروی .

کاش می شد نمی رفتی .

... لبخند می زنی ؟ مگر این اشکهای غلتان را که بر گونه ام نشسته نمی بینی ؟

... لبخند می زنی ؟ مگر این دل شوریده را نمی بینی ؟

به روز عیدم بشارت می دهی ؟ یعنی می شود ؟ می شود تو را دوباره ببینم ؟

می گویی که می توانم تو را در هلال ماه نو ببینم ؟

می گویی در نیایش با شکوه فطر می آیی و بر سر من دست نوازش خواهی کشید ؟

چه دلتنگم ولی حالا که می خواهی بروی جرعه ای از نگاهت را بر من بباران تا شکیبا باشم .

چه خوشبختم که تو را دوباره خواهم دید با همین کوزه ی محبت که هرشب مرا از آن سیراب می کردی .

ای ماه زیبایی ، دستت را می بوسم و به انتظار هلال ماه می نشینم .

 

نوشته شده توسط مسافر آسمان  در ساعت 19:10 | لینک  | 

این که در برابر تو نشسته است و در اوج شرمساری به سوی تو رو کرده است همانی است که جرات نافرمانی ات داشت و جسارت آلودگی به گناه .

این که سرافکندگی اش را می بینی همانی است که از قهر تو نترسید و مهر تو را فراموش کرد و اینک به سویت رو آورده تا برای همیشه دستش را بگیری و در این مسیر سخت ، راهنمایش شوی و در این شب ظلمانی مشعل هدایتش بخشی .

ای دوست همیشه مهربان و ای مهربان همواره دوست ، نافرمانی ام نه از روی دشمنی بود که از جهالت بود و بی حیایی ام نه از سر کفر که به سبب غفلتم. اگر کافر بودم که سجده ات نمی کردم و آیا سجده گر خویش را در آتش می سوزانی ؟ اگر دشمنت بودم که تو را ستایش نمی کردم و هرروز چند بار زمزمه نمی کردم : ایاک نعبد و ایاک نستعین .

می دانم تو را عبادت کردم و دیگران را و خویش را اما به آن ذکر و زمزمه مرا ببخش . می دانم از تو یاری خواستم و از دیگران و غافل بودم که تو بی نیازی و همه جز تو به تو نیازمند . اقیانوس رحمت تو را نهایتی نیست و من همواره در آن غرقم و از این روست که خود را چونان ماهیان درون آب بی نیاز می بینم و این چه جهالتی است و غفلتی .

اینک مدتهاست که از تو دور افتاده ام و تو در این ضیافت بزرگ به گرسنگی و تشنگی ام فرا خوانده ای. آب کم می جویم و تشنگی به دست می آورم تا سرشار از جوشش شوم .

اینک گرسنه مانده ام و تشنه افتاده ام تا به جرعه ای از مهرت سیرابم سازی . دستم بگیری و از لجنزار آلودگی نجاتم بخشی .

دیری است با آسمان بیگانه ام و هر لحظه از تو دور و دورتر می شوم و اینک ای مهربان به واژه واژه ی کتاب قرآنت مرا به سمت روشنایی رهنمون باش و جانم را به  آسمان متصل کن .

اینها واگویه های بنده ای است که اسیر خویش است  . مرا از خویش رهایی بخش و به سرسبزترین باغ یاد خود، مهمان کن که تویی که بهترین میزبانی و مهربانترین دوست .
نوشته شده توسط مسافر آسمان  در ساعت 19:1 | لینک  | 

 

به شکرانه ی آمدنت به سجده می افتم .

 

بی قرارت بودم و اینک دیوانه ات شده ام . مشتاقت بودم و اکنون مجنونت مانده ام .

ای حضرت باران مهر .

 ای رسول لبخندهای آسمان .

به وزش نسیم تو مست عطر انار شدیم و بوی گیلاس است که در همه جا منتشر شده است .

در این گرما جرعه ای زلال بودی که تشنه ای در  بیابان بیابد و در این تهاجم وسوسه و تردید ، آرامشی بودی که منتظری چشم به راه می جوید .

اینک بگذار سر بر شانه ات بگذارم و هق هق گریه ام را ماهی های زاینده رود بشنوند . بگذار در آغوشت بیفتم و سیب های آویزان درخت باغچه از حیرت بر زمین بیفتند .

نه .نه نمی دانی چقدر مشتاقت بودم وگرنه می آمدی و دلتنگم نمی خواستی . نه .نه نمی دانی چه بی قرارت بودم وگرنه ماهها قبل از این - بدون اجازه ی آن بالا نشین- از من سراغی می گرفتی .اما با اینهمه بازهم خوشحالم که آمده ای . راستش را بخواهی گله از دوست است و از دوستی و این را به حساب دلتنگی و بی قراری هایم بگذار که منهم عاشقت بودم همانند عاشقان فراوان و بی شمارت .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ای خجستگی زمان

ای شکوه لحظه ها

سراغت را از گنجشکها گرفتم و گفتند که می آیی.

حالت را از پنجره برسیدم و پاسخ دادند که بر می گردی .

در کنار گلدان یادت کردم و غنچه ها شکفتند .

 در آینه ، جست وجویت کردم و تمام قد ، لبخند زد .

 بر سجاده نامت را بردم و تسبیح به رقص آمد .

 در باغ ، صدایت زدم و درختها تعظیم کردند .

 این ارادت ها همه برای تو بودند که تو مهربان تر از همه ای و هیچگاه طاقت یک لحظه تنهایی ام را نداری. اما تنهایی هایم تاوان آن صبحی است که به گلها سلام نکردم و آن شبی که بی وضو به ماه ، چشم دوختم .

اینک خویش را به من نزدیک کن بی آنکه شرمنده ام سازی و دستی بر موهایم بکش بی آنکه اشک شوقم را از گونه پاک کنی.  

نوشته شده توسط مسافر آسمان  در ساعت 0:46 | لینک  |