تبليغاتX
تا ماه راهی نیست

 

                                              

 

یکی از همسفران با حال و پرنشاط ما حاج اسماعیل است . او که هفته اول جنگ تحمیلی در جبهه کرخه اسیر شد ، در سالهای اسارت با مرحوم ابوترابی حشر و نشر فراوان داشته ومعتقد است که او از اولیای الهی بود که گمنام زندگی کرد و گمنام مرد .

حاج اسماعیل که در سالهای آخر اسارت به همراه اسرای ایرانی به زیارت کربلا وعتبات عالیات مشرف شده است .از عربت بی نظیر این بارگاه ها و نیز ترس و هراسی که مردم عراق از نیروهای بعثی داشتند حکایتها دارد . هرجاکه می رویم گویی تصویر آن زمان آن محل در برابر چشمانش ظاهر می شود و توضیح می دهد که این صحن اینجوری بود و این خیابان اینجوری .

او پس از فروپاشی رژیم بعث عراق چندین بار با پای پیاده به کربلا رفته است آنهم با خانواده اش . البته این پیاده روی را از یادگارهای مرحوم ابوترابی می داند که چندین مرتبه با او از تهران  تا مشهد و از قصر شیرین تا مرز خسروی را پیموده و معنویت خاص این پیاده روی ها را درک کرده است .

او راهنمای خوبی برای ماست و گوشه گوشه شهرهارا می شناسد و با هرکس که میخواهد به زیارت برود و یا در شهر گشتی بزند همراه می شود .

یک روز غروب که عازم حرم مطهر علوی جهت نماز مغرب و عشا بودم به اتاقشان رفتم اما هیچکس نبود  گفتم لابد به حرم رفته اند . من هم حرکت کردم به طرف حرم .

بعد از نماز و در راه بازگشت ، کسی از پشت سر صدایم کرد . برگشتم . حاج اسماعیل بود که به سویم می آمد . سلام کردیم و پرسیدم : کم پیدایی ؟دیگر ما را تحویل نمی گیری ؟ صورتم را بوسید و گفت : می خواستیم تو را هم با خود ببریم آمدیم دیدیم خوابیده ای . دلمان نیامد بیدارت کنیم .پرسیدم : خب حالا کجا رفتید ؟پاسخ داد : یکی از بچه ها اقوامی دارند در نجف اشرف که سالهاست در اینجا ازدواج کرده و ساکن شده است . زنی است حدود شصت ساله که به دیدار او رفتیم اما جایت خالی که ببینی چه شد .با تعجب پرسیدم : چه شد ؟ مگر مرده بود ؟ پاسخ داد : نه بابا وقتی با هزار پرسش منزلش را پیدا کردیم و به داخل رفتیم دیدیم فرزندان و نوه هایش هم نشسته اند و خیلی از ما پذیرایی کردند . از اوپرسیدیم : آیا به دزفول آمده ای ؟ پاسخ داد: بله چند سال پیش بعد از فروپاشی حکومت صدام قصد زیارت امام رضا (ع ) کردم و به همراه یکی از پسرهایم از مرز شلمچه  خود را به خوزستان رساندیم اما من گفتم : تا به دزفول نروم و اقوامم که حدود پنجاه سال است آنهارا ندیده ام  نبینم به پابوسی امام رضا (ع ) نخواهم رفت . به دزفول رفتیم و به زیارت حضرت سبزقبا مشرف شدیم . به پسرم گفتم : من اینجا می نشینم . تو برو و با این اسم ، از مردم بپرس که آیا آنها را می شناسند و از اینها نشانی دارند یا نه . پسرم رفت  وبعد از حدود یک ساعت آمد و چند زن به همراه او بودند . آنها دختر خاله ایم بودند که روزی روزگار ی باهم همبازی بودیم . بعد از پنجاه سال ، همدیگر را می دیدم . چه لحظات شیرین و خوشی. چند روز در دزفول مهمان آنها بودیم و سپس به مشهد مقدس رفتیم .

حاج اسماعیل اضافه کرد :حالا یکی از بچه های همراه ما پسر یکی از آن دختر خاله هاست که از دزفول برایش سوغات آورده بود و ما رفتیم و به او دادیم اما این همه ماجرا نبود . با حیرت پرسیدم : پس همه قضیه چه بود ؟ او کمی تامل کرد و گفت : همانطور که نشسته بودیم یکی از بچه ها به من اشاره کرد وگفت : حاجیه خانم ، این حاج اسماعیل چند سال در عراق اسیر بوده است و مثل شما مزه ظلم و ستم صدامی را چشیده است . زن برایم دعا کرد که ناگهان یکی ازپسرهای او پرسید : شما در چه سالی اسیر شده اید ؟ گفتم :59 گفت : در سال 62 در چه اردوگاهی بوده اید ؟ گفتم : موصل . پرسید : کدام موصل ؟ پاسخ دادم : موصل 3. گفت : من هم در همان تاریخ در موصل سه سرباز و نگهبان اسرای ایرانی بوده ام پس حتما باید مرا دیده  باشی .

 

                                         

 

با سخنان او دوباره به سالهای اسارت و رنج و مشقت هایی که درآن دوران دیدیم برگشتم . قحطی های چند روزه آب . شهادتهای غریبانه . شکنجه های وحشتناک . قرآنی که دست به دست می گشت و جانها را آرامش می بخشید . سلولهای انفرادی چند هفته ، نمازها ی جماعت پنهانی . نمی توانستم بیشتر بنشینم چون آن سالهای پر از خاطره از برابر چشمان رژه می رفتند .هرچه اصرار کردند که برای شام  بمانیم نپذیرفتیم چون ما مهمان مولا علی (ع ) بودیم .

دستی به روی شانه اش زدم و با لبخند گفتم : حاج اسماعیل پس راست گفته اند که کوه به کوه نمی رسد ولی آدم به آدم می رسد .  

+ نوشته شده توسط مسافر آسمان در یکشنبه 2 دی1386 و ساعت 13:27 |

 

به التماست نشسته اند

این چشم های نگران

و به نماز نیازت

قامت بسته اند

این دستهای به قنوت برخاسته

پس

نگاهی .

+ نوشته شده توسط مسافر آسمان در سه شنبه 6 آذر1386 و ساعت 16:15 |

 

 

                                                  

 

در روز مبعث حضرت محمد مصطفی (ص) که در حرم امام حسین (ع) نسشته ایم هر لحظه با صدای صلوات فضا معطر تر از پیش میشود . صلوات در روز مبعث صاحب صلوات آنهم در این مکان شریف طعم و مزه دیگری دارد .ناگهان برای چندمین بار اور ا می بینم که در زیر قبه  ایستاده است و نماز می خواند . دو جوان ایرانی کنارش می نشینند و و قتی نمازهایش تمام می شود از او می خواهند تا بین آنها صیغه اخوت بخواند تا از همانجا با هم برادر شوند .

 

هر کدام دست راست خود را  در دست راست دیگری  می گذارد و با او صیغه را تکرار می کنند . او صیغه را از روی مفاتیحی که همراه دارد از بخش آداب روزغدیر خم می خواند  و در آخر آنها قبلت می گویند و با هم برادر می شوند تا طبق صیغه اخوت :

 

" اگر یکی از آنها اذن ورود به بهشت داشته باشد وارد نشود مگر آنکه دیگری را هم با خود ببرد و اینکه جمیع حقوق برادری را ساقط می کند جز شفاعت و دعا و زیارت را . "

 

ناگهان  به یاد عملیات والفجر 8 می افتم که حاج آقا قویدل که چند روز بعد شهید شد در یکی از نمازهای جماعت گردان برخاست و گفت: " هرکس دست نفر بغلی اش را بگیرد و با من تکرار کند . او صیغه اخوت را خواند و هه با هم برادر شدند و بسیاری از آنها به شهادت رسیدند و با قیماندگان به شفاعت آنها چشم دوخته اند .

 

نمی دانم این چه رمزی است در این بارگاه شریف باید به یاد دوستان و عریزانی بیفتیم که آرزو داشتند کربلا را ببینند اما به دیدار شهید کربلا رفتند و دوست داشتند مشبکها راببوسند اما اینک سالهاست به دست بوس آقا شده اند .

 

وقتی می بینیم که او _ حجت الاسلام والمسلمین قایم مقامی _ به پرسشها و در خواستها ی آن دو جوان پاسخ می دهد خود را جلوتر می کشیم تا از سخنان او بهره ببریم و او از توجه به نماز می گوید و اینکه در نماز اول وقت چیزی است که در خیلی از اعمال دیگر یافت نمی شود و  اینکه بسیار ی از بزرگان از همین نماز اول وقت به خیلی از مدارج معنوی دست یافته اند .

 

+ نوشته شده توسط مسافر آسمان در یکشنبه 27 آبان1386 و ساعت 14:40 |

 

سایه به سایه ام

می آیند

این امیدهای بی انتها

و کوچه به کوچه

آواره ی تواند

این سینه ای بی قرار

 

---------------

 

به التماست نشسته اند

این چشم های نگران

و به نماز نیازت

قامت بسته اند

این دستهای به قنوت برخاسته

پس

نگاهی .

 

+ نوشته شده توسط مسافر آسمان در یکشنبه 20 آبان1386 و ساعت 15:46 |

 

 

نمايشگاه کتاب                                                   

 

درنزديکی حرم مطهر مولا علی بن ابيطالب عليه السلام که بلوار شهيد حکيم آغاز می شود ، خيمه هايی با داربست ، بر پا شده است برای عرضه ی کتاب يعنی نمايشگاه و فروشگاه کتاب .

در فرصتی که پيش می آيد سری به اين نمايشگاه می زنم . بيشتر بازديد کنندگان ، طلاب و روحانيون حوزه های علميه و گاه افراد شخصی اند که به دانشجو و اهل علم شبيه اند . مراجعه ی مردم عادی بسيار کم است و شايد ريشه در وضعيت بد اقتصادی آنها داشته باشد .

  درميان کتابهای عرضه شده ،کتاب هايی از امام خمينی (ره) : ولايه فقيه  ،استاد شهيد مرتضی مطهری: الحجاب شادروان دکتر علی شريعتی: الحسين وارث آدم   دکتر شيخ احمد وائلی :کربلا الحسين کاظم  حائری : اهداف ثوره الامام الحسين (ع)کاظم قزوينی : زينب الکبری (س)سيد نورا...جزايری : الخصائص الزينبيه محمد حسين فضل ا.. حديث عاشوراء ديده می شود .

کتابهای غير عربی ، در بين آنهمه کتاب ، ديده نمی شود و کتابها تنها به زبان عربی است و معلوم نيست اگر شخصی (چه عراقی و چه غير عراقی ) کتابی به جز زبان عربی می خواست  بايد چگونه تهيه کند . اين مهم که در جذب توريست و زائران غير عرب ، بسيار ارزشمند است را بايد توجه داشت  چرا که بايد باور کنيم که عراق امروز می بايست خود را به جهان نزديک سازد و فاصله ی حدود چهل ساله ی خود از علم و انديشه ی جهان را جبران کند .

در ميان کتابهای اين نمايشگاه و آنچه در دستفروشها و يا کتابفروشی های کربلا ديدم آنچه که نظرم را جلب کرد ، تعدد شاعران زن بود شاعرانی مانند ام شيما فرح ا... ،  ام حيدر نجفی ،ام زهرا البدری ،شهيده ربيحاويه ،ام عماد ،حدهن ،ام زينب الکتبی ،ام فرقان و ... که بيشتر اشعارشان در خصوص ائمه و امام حسين (ع)است . اشعاری که اگر به فارسی ترجمه و در اختيار علاقه مندان ادبيات دينی عاشورائی قرار گيرد ، در رشد و بالندگی اين گونه ی ادبی ، مؤثر خواهد بود .

  در اين نمايشگاه و پس از آن در کربلا ديدم که برخی از تصاوير و نقاشی های استاد محمود فرشچيان مانند اثر جاويد و بی نظير ذوالجناح ارائه شده اند و در طرح جلد مورد استفاده قرار گرفته اند که اين موضوع ، بی مرز بودن هنر متعهد و تأثير فرهنگ ايرانی را مشهود می سازد .

+ نوشته شده توسط مسافر آسمان در دوشنبه 14 آبان1386 و ساعت 10:12 |

 

 

 

 

اما قیصر رفته بود ...

 

همه آمده بودند تا قیصر را ببینند اما او نبود او به خوزستان رفته بود. به گتوند تا بر دستهای لرزان شیفتگان شعر و مهرش تا کنار شهدای گمنام آرام گیرد . شهدایی که قیصر برای آنها سرود . اشک ریخت و از آنها شفای خود را طلبید .

روز جمعه یعنی آن روزی که او دلتنگ آن سوار سبز پوش آدینه بود، او به  اشکهای آیه _ دخترش _ نگاه کرد و هیچ نگفت . می دانست که آیه این سالها رنج دیده است ولی بی تاب نکرده است . او که از درد به خود می پیچید ، بغض آیه می شکست اما در برابر چشم پدر ، نه بلکه در آغوش گرم مادر صبور و فداکارش .

همه به تالار مسجدالجواد میدان هفتم تیر آمده بودند تا به آزادگی و پاکی قیصر ، تعظیم کنند اما او نبود وبرای احوالپرسی شقایقهای گتوند رفته بود . برای دیدار با هوای صمیمی شهرش و برای آنکه آنهمه مردم عاشق ، بیش از اینها چشم انتظار نباشند.

 

همه به دنبال قیصر بودند که سید حسام الدین سراج پاسخشان داد:

 

بیا ای دل از اینجا پر بگیریم

ره کاشانه ی دیگر بگیریم

بیا گمکرده ی دیرین خود را

سراغ  از لاله ی پرپر بگیریم

 

و از نی نامه ی قیصر خواند و خواند :

 

اگر نی پرده ای دیگر بخواند

نیستان را به آتش می کشاند

 

حاج آقا اشراقی پدر همسر قیصر اما با بغض از روز عقد ازدواج می گوید :

روز عقد همه نسسته بودیم و مهیای مراسم که ناگاه صدای اذان ظهر بلند شد و داماد یعنی قیصر بلند شد و وضو گرفت و نماز خواند وبرگشت و من بر ایمان او آفرین گفتم .

او می گوید : قیصر ماندنی نبود . او گلی بود که رویید . مال اینجا نبود. مال جایی دیگر بود. پس غم ندارد سفر او که او به بهشت رفته است.

 

استاد موسوی گرمارودی زمزمه می کند :

 

نمرده است که شور و شعور نامیراست

شکسته نیست که همواره کوه پابرجاست

 

______________________

 

نام قیصر بیش از آنکه شعر را به یادمان بیاورد باید انسانیت را و رهایی از نام و نان را به ما تذکر دهد . آنچه که این روزها باید با ذره بین به دنبال آن باشیم . شاید بیابیم . شاید ... 

______________________

 

و سوگنامه ی قیصر برای سید حسن حسینی ، را برای پایان این نوشته بر گزیده ام :

 

 سنگ ناله مي‌كند: رود، رود بي‌قرار

كوه گريه مي‌كند: آبشار، آبشار

 

آه سرد مي‌كشد باد، باد داغدار

خاك مي‌زند به سر، آسمان سوگوار

 

سرو از كمر خميد، لاله واژگون دميد

برگ و بار باغ ريخت، سبز سبز در بهار

 

ذره ذره آب شد، التهاب آفتاب

غرق پيچ‌وتاب شد، جست‌وجوي جويبار

 

در لبش ترانه‌ آب، از گدازه‌هاي درد

در دلش غمي مذاب، صخره صخره كوهوار

 

از سلاسه سحاب، از تبار آفتاب

آتش زبان او، ذوالفقار آب‌دار

 

باورم نمي شود، کي کسي شنيده است

زير خاك گم شوند، قله‌هاي استوار؟

 

بي‌تو گر دمي زنم، هر دمي هزار غم

روي شانه‌ي دلم، هر غمي هزاربار

 

هر چه شعر گل كنم،‌ گوشه‌ي جمال تو

هر چه نثر بشكفم، پيش پاي تو نثار

 

 

+ نوشته شده توسط مسافر آسمان در شنبه 12 آبان1386 و ساعت 15:34 |

 

 

 

در خلوت یک تشییع

 

برای آخرین وداع با قیصر

                                                    

ازتشییع قیصر برگشته ایم .از خداحافظی با مردی که به همه لبخند می زد حتی به دشمنانش .

از وداع با شاعری که با تنهایی هایش بیشتر حظ می کرد . امروز قیصر را در آسمان دیدم. بر فراز آنهمه جمعیت اشکبار  و او برای همه دست تکان می داد.

- دارم می روم . خداحافظ . دخترم _ آیه ی من _ که همیشه به معصومیتت حسودی می کردم . خداحافظ همسری که با من ودردهایم و تنهایی هایم   صبر کردی . دانشجوی شهرستانی خدا حافظ . می دانم چه می کشی . خودم هم شهرستانی ام از گتوندم و مهمان این شهر شلوغ و آلوده . این قدر سر بر شانه ی دوستت هق هق نکن . دلم می شکند. راستش نمی خواستم هیچکس برایم اشک بریزد اما تقدیر چیز دیگری بود . من که کاری نکرده ام که اینچنین برایم اشک می ریزید . تنها دوست داشتم خوب باشم و مثل باران ، پاک و مثل نسیم ، مهربان.

قیصر رفت اما هنوز دانشجوها در دانشکده ادبیات ایستاده اند . دختری دانشجو می پرسد : نمی دانم چگونه در مورد دفن استاد امین پور سخن می گویید . یعنی باورتان شده است که دیگر استاد به دانشکده ... و ناگهان بغضش می ترکد . آنسوی تر استاد شفیعی کدکنی اشک می ریزد و نمی تواند سخنی بگوید . قزوه از هند زنگ می زند و صدایش می لرزد و نمی داند در آن سرزمین غربت چه کند . در میان آنهمه  انسان یکی را نمی یابد تا با او درد دل کند و هر چند دقیقه  یکی از شاعران زنگ می زند تا درد دل کند وبرای زخم سفر قیصر مرهمی بیابد و نمی داند که قیصر چقدر خوشحال است که دیگر درد نمی کشد .که دیگر پس از سالها رنج در سه شنبه ای زخمی و به یاد ماندنی آرام  خوابید و مجبور نیست در دل شب از درد بیدار شود و در اتاق قدم بزند و هی بگوید : سید حسن ، کجایی ؟ سلمان ، کجایی ؟

روز نامه ها همه ازپرواز قیصر نوشته اند :

ناگهان قیصر شعر انقلاب رفت. قیصر شعر رفت .  رفتن قیصر ناگزیر شد . ناگهان چه زود دیر می شود .

معلم سالهای دبیرستان قیصر از دزفول آمده و اشک می ریزد و در کنارش همشاگردی های قیصرکه ناباورانه به تابوتی پر از گل که بدن نحیف و شکسته قیصر را در خود جای داده است نگاه می کنند و می گریند .

پدر پیرش هم از گتوند آمده است و همه به او تسلیت می گویند و او هم به همه .  ساعد و سهیل چقدر پیر شده اند این دو روز و خانم راکعی چقدر بی تابی می کند .

اما صدای قیصرکه به قول علیرضا افتخاری ، وقت چیدنش بود همه را مست می کند . صدای آرامی که از مهر پر است و از رنج و از تنهایی.

قیصر از همه است . از  دوستان سالهای جوانی اش که اشک می ریزند . از  دانشجویان و شاعران جوانی که دوست داشتند حیات ادبی آینده خویش را با قیصر باشند و از مردم خونگرم خوزستان که طومار داده اند که قیصر را در گتوند به خاک بسپارند تا تربت او برای همیشه کانون عشق و ادب و اخلاق باشد . اما قیصر از اینهمه رهاست رهاتر از باد . مثل آن کبوترهایی که در نثرش آورده بود که خوشا به حالشان که پشت چراغ قرمز نمی ایستند. قیصر، صاحب آسمان است پس او را در زمین نجوییم.   

+ نوشته شده توسط مسافر آسمان در چهارشنبه 9 آبان1386 و ساعت 15:34 |